بازاری شلوغ

فروشندگانی که گناه می فروشند

اجناسی رنگارنگ

خریدارانی با ایمان هایی سست

و چشمانی حریص و تنگ

غریب و آشنا می گویند

خدا به همراهت

اما غافلند و نمی دانند

همراه دیگری نیز دارم

دشمنی قسم خورده

شیطان

مدتهاست گام در راه او بر می دارم

بی هیچ هراسی گناه می خرم

چمدانی پر از اشتیاق دنیا را

آهسته آهسته

به کوچه ای تاریک و سیاه می برم

مبادا کسی بفهمد رازهای مرا

آنگاه جانمازی پهن کرده

دیگری را به یاد می آورم

تا دیگران ببینند راز و نیازهای مرا

سنگفرش خیابان دلم را

با لکه هایی سیاه

شرمنده ام که بگویم

لکه ها گشته اند یک دریا

تزیین می کنم

اسب رفتن خویش را

برای کوچ تا جهنمی سرد

سالهاست زین می کنم


دسته ها : دلنوشته
X